سنگر مجازی جنگ نرم و دفاع از اعتقادات شهید عبدالله خسروی لرستان

یادداشت تحلیلی و خاطره، پوستر، مصاحبه، کلیپ صوتی، فیلم سینمایی و مستند ، بازی و....

سنگر مجازی جنگ نرم و دفاع از اعتقادات شهید عبدالله خسروی لرستان

یادداشت تحلیلی و خاطره، پوستر، مصاحبه، کلیپ صوتی، فیلم سینمایی و مستند ، بازی و....



چند روزی مونده بود به انتخابات ریاست جمهوری سال 96 که الحمدلله توفیق شد و برای تبلیغ سیاسی رفتم خرم آباد. اصل قضیه تبلیغ برای گزینه ی اصلح حوزه علمیه ی قم یعنی حجت الاسلام رئیسی بود. سه روز از چهار روزی که خرم آباد بودم تقریبا همه ی خیابون های اصلی شهر رو پیاده گشتم.  یک پوشه ی بنفش دستم گرفته بودم که روی جلدش پوستر و بروشورهای آقای رئیسی رو چسبنده بودم. تعدادی هم پوستر از ستاد اعزام مبلغ داده بودن که توزیع بشه، حدود 200 تایی می شد. پوشه رو طوری دست می گرفتم که حالت نیمه تبلیغاتی داشت. یعنی هم مشخص بود که دوست دارم این عکس رو مردم ببینند و هم خیلی تابلو نبود، یعنی پوشه رو جلوی سینه یا بالای دست نمی گرفتم. با اینکه از حاج آقای میرزاخانی از مسئولین معاونت تهذیب مدرسه مون یه عمامه قرض گرفته بودم اما هر چی فیلم آموزش عمامه پیچی از آپارات گرفتیم و با حاج خانم تمرین کردیم آخرش نشد یه عمامه قابل قبول و پایدار ببندیم. یا سریع باز می شد یا ظاهرش کج و کوله در می اومد. خلاصه عمامه ی قرضی رو گذاشتم قم توی خونه و با خودم نبردم خرم آباد. البته سبب خیر شد و خود همین عمامه نذاشتن پربرکت ظاهر شد. یعنی توی خیابونها که می گشتم خیلی ها براشون سوال ایجاد می شد که اولا من سید هستم یا شیخ؟ و ثانیا چرا عمامه نذاشتم؟. همین شد که به جای این که من بخوام سر صحبت رو برای تبلیغ انتخاباتی باز کنم مردم خودشون معمولا پیش قدم می شدن و با توجه به خنده ی روی لبهام و سلام ابتدایی راحت ازم می پرسیدن که شیخی یا سید؟ چرا عمامه نذاشتی؟ من هم تو جواب اول می گفتم توی شناسنامه سید نیستم ولی خب برخی آشنایان خواب دیدن ما از سادات هستیم، ایشالا که حضرات ما رو به سیادت قبول بفرمایند و بعد هم می گفتم دعا بفرمایید ایشالا سید باشیم. آخرش هم با نشون داد عکس آقا سید رئیسی می گفتم: آقا سید رو که ایشالا می شناسید و طرف معمولا با توج به ارادت شدید لرستانی ها به سادات می گفت: بله سید خداست. من هم می گفتم: ایشالا براشون دعا بفرمایید. یعنی تبلیغ و ترویج غیر مستقیم ایشون. سوال دیگه ای هم که معمول بود این بود که چرا عمامه نذاشتید؟ این سوال رو هم اینطور جواب می دادم که : سال سوم طلبگی هستم و دو سال دیگه بهمون اجازه ی عمامه گذاری می دن و معمولا افراد قانع می شدن. درصد کمی می گفتن که خب همین عبا رو هم نپوش و برخی هم گفتن که اصلا عمامه نذار کلا همین طوری خوبه جالب تره!... به هر حال این دو تا سوال و لبخند روی لب باعث شد که بیش از پونصد نفر و شاید قریب به هزار نفر در این سه روز صحبت چهره به چهره و بعضا بحث سیاسی خیابونی داشته باشیم. در بعضی موارد تا بیست نفر هم دور ما جمع می شدن و گوش می کردن ولی معمول بحث ها بین  پنج تا ده نفر بود. اول تصمیم داشتم برم امامزاده زید بن علی که امامزاده ی اصلی شهر بود و اونجا تبلیغ کنم و اتفاقا هر سه روز هم حدود ظهر برای نماز می رفتم اونجا ولی خب خلوت شده بود و کلا بازار سنتی خرم آباد دیگه اون رونق و شلوغی قدیم رو نداشت. روی همین حساب شروع کردیم به تبلیغ خیابونی. افراد هوشمند و خواص هم دو طور واکنش نشون می دادن، جناح انقلابی تعجب می کردند و بسیار تحسین می کردند و جناح غیر انقلابی غربگرا هم بعضا شدیدا منع می کردند و برخی حتی می گفتند شما حق ندارید از این لباس برای کار سیاسی استفاده کنید که خب من هم چون از قم بودم راحت جواب می دادم و قبول می کردند. از غیظهاشون پیدا بود این حرکت برای جناح غیر انقلابی غربگرا خیلی گرون تموم میشد و من یاد دوقطبی اسلام امریکایی و اسلام ناب می افتادم که بالاخره کارش به بصیرت بخشی خیابونی کشیده شده. بعضا چند ساعتی از این سه روز یکی دوتا از دوستان طلبه باهام همراه شدن که خیلی اثربخش نبود و فردی بیشتر جواب می داد. اصولا توی بحث اگر چند نفر به چند نفر بشه حالت منطقی از دست می ره و به بگومگوی قبیله ای نزدیک می شه، بهترین حالت همین یک نفر به چند نفره که اگر استدلال قوی باشه هم نشانه ی قوت حرفه که یک نفر تک و تنها حاضر پاش وایسه و دفاع کنه و ترسی از تعداد افراد مقابل به دلش نمی افته و هم این که خود همین تکنفر بودن هم باعث یه جور مظلومیت میشه که باعث جذب دلها میشه...

بگذریم بریم سراغ یکی از خاطرات جذاب این سفر...
 از سبزه میدان به سمت قلعه فلک الافلاک چند قدمی بیشتر دور نشده بودم که چند تا جوون از کفش فروشی های اون منطقه دورم رو گرفتن... سنشون بین 15 تا 25 سال بود و معلوما بود از جوونهایی هستن که سرو گوششون می جنبه...  پنج شیش نفری بودن. شروع کردن به این که شما که شیخی چرا به جای روحانی داری تبلیغ آقای رئیسی رو می کنی؟ و من براشون توضیح دادم که نهادهای سیاسی حوزه علمیه قم همه روی آقای رئیسی نظر دارند و برخی مراجع اصلا آقای روحانی رو حتی برای دیدار هم قبول نمی کنند و ایشون مورد تایید حوزه نیست. براشون عجیب بود نگاهشون این بود که روحانی نماینده ی حوزست. ولی برای بحث نیومده بودن هنوز دو دقیقه از شروع بحث نگذشته بود که یه بادکنک زیر پام ترکید. ولی اصلا توجهی نکردم و داغ و جدی داشتم به بحث ادامه می دادم. اونقدر استدلالها رو توی این چند روز تکرار کرده بودم که دیگه حفظ شده بودم. گفتم حرم امام رضا قربوشنون بریم شرف و ناموس این کشور و پاک ترین و مطهرترین نقطه ی این کشوره و حتما حضرت آقا برای تولیت این حرم شریف، پاک دست ترین و خالص ترین و کاردان ترین افراد رو انتخاب می کنن. همچنین گفتم که تنها گزینه ی روی میز برای مشکل اصلی کشور یعنی فساد اقتصادی و سیاسی کسی است که توی سابقه اش مبارزه با فسادهای کلان اقتصادی مثل کرباسچی و شهرام جزایری و ...  و محکوم شدن طرفهای مقابل وجود داره و ما کسی رو مثل آقای رئیسی با این سابقه ی فسادستیزی جدی و نتیجه دار، توی گزینه های روی میزمون نداریم و اصولا گزینه ی دیگه ای رو در این زمینه نمی شناسیم. از ما استدلال و از رفقا انکار. هنوز به دقیقه ی پنجم نرسیده بودیم که بادکنک دوم و سوم هم زیر پام ترکید بعد یه دفعه متوجه شدم یکی از جوون ها که از بقیه کم سن و سال تر بود داره با یه خنده ی شیطانی با گوشیش فیلم میگیره، یه دفعه گوشی رو از محلی که من بهش توجه نداشتم نشونم داد و گفت حاج آقا می خوایم بلوتوثتون کنیم. هیچی نگفتم ولی  از این کار قیافه ی ناخشنودی به خودم گرفتم و خنده رو از روی صورتم جمع کردم و بعدش هم بحث رو در ادامه جمع کردم و با یه توصیه ی اخلاقی در مورد چشم چرانی کار رو تموم کردم.  خلاصه شاید بیدی باشیم که با باد بلرزیم اما به لطف خدا بیدی نبودیم که با بادکنک بلرزیم.

والحمدلله رب العالمین

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی